تبلیغات
پارادایس من - حالشو ببر

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

لطفا از تمام مطالب دیدن فرمایید.
یکی بود یکی نبود

غیر از خدا هیچ کس نبود(دقت کنید،هیچ کس نبود)

در آبادی کوچکی مردمی زندگی می کردند…:|

حالا می فهم،

ما با قصه خواب نمی رفتیم.

همون اول هنگ می کردیم!!!

........................................................................

یک حقیقت تلخ:

توی تختخوابتی، ساعت 6 صبحه، 5 دقیقه چشمات و میبندی . . . و ساعت 7:45 دقیقه ست

توی کلاسی، ساعت 9:30 صبحه، 5 دقیقه چشمات و میبندی . . . و ساعت هنوز 9:31 دقیقه است.

............................................................................

پسر ، صبح موقع رفتن به مدرسه:

بابا پاهام حس نداره فکر کنم فلج شدم!میشه امروز مدرسه نَرَم؟!

بابا: پاشو بینم لندهور اگه بمیری هم باید بری مدرسه!!!

 

 

دختر ، بابا من نمیخوام برم مدرسه!!

بابا : واسه چی دختر گلم؟؟

حس خوبی ندارم

بابا : باشه عزیز دلم ، بگیر بخواب ، پتو رو بکش رو خودت سرما نخوری

.......................................................

یعنی این حرصی که مامانم سره نمره دادن ها تو بفرمائید شام می خوره،سر درس خوندن من می خورد ، الان دوتا دکترا داشتم !!!



تاریخ : چهارشنبه 5 شهریور 1393 | 07:55 ب.ظ | نویسنده : عطیه دهقان نیری | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.